۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۰:۵۴

روایتی از تقابل جنگ و امید/۴

انعکاس فردا در حوض خالی «بهار»؛ موج انفجار حریف تپش آب نمی‌شود

انعکاس فردا در حوض خالی «بهار»؛ موج انفجار حریف تپش آب نمی‌شود

کرمانشاه- استخر تازه‌تأسیس «بهار» در روانسر که قرار بود مهد نشاط دانش‌آموزان باشد، امروز با حوضی پر از آوار و سقفی مجروح، راوی کینه‌توزی جنگ است.

خبرگزاری مهر – گروه استان‌ها: پس از ثبت صحنه‌های تکان‌دهنده در خوابگاه دخترانه «ام‌البنین(س)» و لمس اندوهی که در لابه‌لای خرده‌شیشه‌ها و دفترهای مشق پاره جا مانده بود، قلب‌هایمان سنگین‌تر از قبل شده بود. گزارشگری در میان آوار رویاهای کودکان و نوجوانان، صبری از جنس پولاد می‌طلبد. با سینه‌ای پر از حرف‌های ناگفته و چشم‌هایی که هنوز به ویرانی پیشین عادت نکرده بود، توسط راهنمایان محلی شهر روانسر به سمت سوژه و مقصد بعدی هدایت شدیم: «استخر سرپوشیده دانش‌آموزی بهار».

در مسیر کوتاه اما پر از التهاب رسیدن به استخر، راهنمای محلی که مردی دلسوز و آشنا به تک‌تک آجرهای این شهر بود، با صدایی که ترکیبی از حسرت و امید بود، شروع به روایت قصه این مکان کرد. او می‌گفت که این استخر، یک پروژه‌ی معمولی نبود؛ بلکه آرزویی بود که پس از سال‌ها پیگیری مداوم، دوندگی‌های اداری و چشم‌انتظاری دانش‌آموزان منطقه، سرانجام در ایام مبارک دهه فجر سال ۱۴۰۴ به ثمر نشست و با افتخار افتتاح شد. کلمات راهنما وقتی از روز افتتاح می‌گفت، جان می‌گرفت، اما خیلی زود رنگ بغض به خود گرفت. او رو به ما کرد و گفت: «باور می‌کنید؟ هنوز حتی فرصت نشده بود که آبِ استخر گرم شود. هنوز صدای خنده‌ هیچ دانش‌آموزی در آن نپیچیده بود و هیچ کلاس شنایی در آن برگزار نشده بود که ناگهان آتش جنگ شعله‌ور شد. فعالیتِ استخر تعلیق شد تا جان بچه‌ها در امان بماند، اما کینه‌ دشمن، حتی به این آب راکد و سقف بی‌گناه هم رحم نکرد.»

با پایان صحبت‌های تلخ راهنما، به فضای محوطه و حیاطِ بیرونی استخر رسیدیم. در همان نگاه اول، آنچه در حاشیه‌ بیرونی ساختمان به چشم می‌آمد، بسیار خشن‌تر از محیط‌های قبلی بود. اگر در مدرسه و خوابگاه بیشتر با ترکش‌های ریز و شیشه‌های شکسته مواجه بودیم، اینجا در حاشیه‌ استخر، زمین با سنگ‌های بزرگ تر و کلوخ‌های سنگینی فرش شده بود که مشخصاً متعلق به این مکان نبودند. راهنما توضیح داد که این قطعات سنگین، بر اثر قدرت مهیب موج انفجار، از فاصله‌ای ده‌ها متر آن‌طرف‌تر کنده شده و مثل پرتابه‌هایی مرگبار به این محوطه شلیک شده‌اند. ترکش‌های داغ و ترکش‌های ناشی از موج، دیوارهای بیرونی محوطه‌ی استخر را زخمی کرده و خطوطی از خشونتِ جنگ را بر نمای تازه‌ساز آن کشیده بودند.

انعکاس فردا در حوضِ خالی «بهار»؛ موج انفجار حریفِ تپشِ آب نمی‌شود

آرام‌آرام قدم برداشتیم و به زیر تابلوی ورودی استخر رسیدیم. کاشی‌های آبی‌رنگ و براقی که با خطی خوش، نام و مشخصاتِ «استخر دانش‌آموزی بهار» روی آن‌ها حک شده بود، حالا ترک برداشته و بخش‌هایی از آن‌ها فرو ریخته بود؛ گویی جنگ می‌خواست هویت شادی‌بخش این مکان را پاک کند. با احتیاط از در ورودی آسیب‌دیده گذشتیم و وارد فضای داخلی شدیم.

به محض ورود به سالن پذیرش، موج انفجار با تمام بی‌رحمی‌اش خود را نشان داد. همه‌چیز در این بخش از ساختمان به هم ریخته بود. سقف کاذب قسمت پذیرش، که قاعدتاً باید با نورپردازی‌هایش به مراجعه‌کنندگان خوش‌آمد می‌گفت، بر اثر فشار هوا شکم داده، از داربست‌هایش جدا شده و با وضعیتی معلق و خطرناک آویزان بود. دیدن این سقف معلق در همان بدو ورود، موجی از انرژی منفی و دلهره را به هر بیننده‌ای منتقل می‌کرد؛ تصویری از یک ناامنی مطلق.

انعکاس فردا در حوضِ خالی «بهار»؛ موج انفجار حریفِ تپشِ آب نمی‌شود

از قسمت پذیرش گذشتیم و با راهنمایی مرد محلی، وارد راهروی منتهی به رختکن‌ها و سرویس‌های بهداشتی شدیم. اینجا، چهره‌ جنگ خشن‌تر و عریان‌تر بود. در میانه‌ سقف رختکن، سوراخ بزرگ دهان باز کرده بود؛ روزنه‌ای رو به آسمانِ ابری روانسر که از میان بتن و آهن شکافته شده بود. راهنما، با دست به مرکز اتاق اشاره کرد. آنجا، درست در زیر آن شکاف، سنگ بزرگی افتاده بود. سنگی که ابعاد و وزن آن با هیچ‌یک از مصالح داخلی هم‌خوانی نداشت. این قطعه‌سنگ عظیم، همچون شهاب‌سنگی، بر اثر شدت موج انفجار موشک‌های آمریکایی-صهیونیستی به پرواز درآمده، سقف محکم استخر را شکافته و در دل رختکن فرود آمده بود. برای درک بهتر ابعاد فاجعه، سعی کردیم با کمکِ یکدیگر سنگ را کمی جابه‌جا کنیم تا زاویه‌ بهتری برای عکاسی پیدا کنیم؛ اما تلاش ما کاملاً بی‌نتیجه بود. سنگینی آن قطعه‌سنگ سرد، دقیقاً هم‌وزن کینه‌ دشمنانی بود که آن را بر سر این شهر آوار کرده بودند.

پس از ثبت عکس‌ها و مستندات تصویری از این ویرانی در بخش‌های جانبی، در اصلی سالن را باز کردیم و وارد محوطه‌ داخلی استخر شدیم؛ همان نقطه‌ی کانونی و قلب تپنده‌ای که قرار بود راوی شور، نشاط و هیجان نوجوانان این دیار باشد. اما افسوس که به محض ورود، به جای بوی آشنای کلر و رطوبت مطبوع آب، بوی تند خاک نم‌کشیده، سیمان سوخته و غبار آوار به مشام می‌رسید.

درنگ کردم و به وسعت سالن خیره شدم. حوض بزرگ استخر، که باید همچون نگینی فیروزه‌ای در دل سالن می‌درخشید، کاملاً خالی از آب بود. اما خالی بودن آن، دردناک‌ترین بخش ماجرا نبود. کف این کاسه‌ بزرگ کاشی‌کاری‌شده، به جای انعکاس نور در آب زلال، با تپه‌هایی از سنگ، کلوخ، خاک و ضایعات فروریخته‌ سقف پوشانده شده بود. موج انفجار، سقف کاذب بالای استخر را که با طرح‌هایی هندسی و رنگارنگ تزیین شده بود، در هم شکسته و تکه‌های آن را مثل برگ‌های پاییزی، کف حوض خشکیده ریخته بود. چند صندلی پلاستیکی غریق‌نجات که به گوشه‌ای پرتاب شده بودند، در میان این تاریک‌روشن غبارآلود، شبیه به نگهبانانی خسته و شکست‌خورده به نظر می‌رسیدند.

در حالی که دوربین را روی چشمم گذاشته بودم تا وسعت این ویرانی خاموش را ثبت کنم، ناگهان نگاهم در آن وضعیت آشفته و نور ضعیفی که از پنجره‌های شکسته‌ی بالا می‌تابید، روی دیواره‌ی انتهایی سالن متوقف شد. روی کاشی‌های ریز و سفید دیوار، با حروف مشکی بزرگ و خوانا نوشته شده بود: «از شوخی کردن، دویدن و پشتک زدن جداً خودداری فرمایید.»

انعکاس فردا در حوضِ خالی «بهار»؛ موج انفجار حریفِ تپشِ آب نمی‌شود


دیدن این جمله‌ی هشداری در میان این حجم از سکوت و آوار، تلنگری عجیب به روحم زد. کلمات، در فضایی که هیچ انسانی در آن حضور نداشت و قطره‌ای آب در آن نمی‌جوشید، معنایی طعنه‌آمیز و در عین حال به شدت تکان‌دهنده پیدا کرده بودند. همان‌جا، روی لبه‌ی پر از خاک استخر نشستم و چشمانم را بستم.

برای چند لحظه، صدای مهیب جنگ، بوی باروت و سرما آوار در ذهنم محو شد. ماشین زمان در خیالم به کار افتاد؛ به روزهایی که هنوز نیامده‌اند، اما قطعاً خواهند آمد. در تاریکی پشت پلک‌هایم، این حوض خالی از آب پر شد؛ آبی زلال، گرم و مواج. ناگهان سالن پر از هیاهو شد. صدا کرکننده‌ خنده‌ها، پاشیدن آب، فریادهای از سر شوق، و مسابقه‌ دویدن بچه‌هایی که به اخطارهای روی دیوار بی‌توجه بودند، در فضای آکوستیک سالن طنین‌انداز شد. می‌توانستم صدای تند و ممتد سوت غریق‌نجاتی را بشنوم که با حرارت، بچه‌ها را از دویدن در لبه‌ استخر برحذر می‌داشت. صدای زندگی، با تمام قدرت، دیوارهای سالن را می‌لرزاند.

اما چشمانم را باز کردم. دوباره همان سکوت سرد، همان خاک و همان سنگ‌ها، تنها نمایی بود که در استخر دانش‌آموزی «بهار» روانسر روایتگری می‌کرد. با این حال، آن تصویر ذهنی چند ثانیه‌ای، رسالت خودش را انجام داده بود. من دیگر به این مکان به چشم یک مخروبه‌ ابدی نگاه نمی‌کردم.

جنگ شاید بتواند سقف‌ها را فرو بریزد، آب‌ها را بخشکاند و سنگ‌های سنگین کینه‌اش را در دلِ رختکن‌ها جای دهد، اما هرگز نمی‌تواند «بهار» را برای همیشه متوقف کند. ذات آب، شستن و پاک کردن است و ذات بهار، رویش دوباره. این خاک‌ها و کلوخ‌ها، ماندگار نیستند. من یقین دارم که خیلی زود، دست‌های پر اراده‌ مردم این دیار، این سنگ‌های مزاحم را از قلب استخر بیرون خواهند کشید. کاشی‌ها دوباره شسته خواهند شد و آب زلال، بار دیگر در این کاسه‌ فیروزه‌ای خواهد جوشید.

عکسی که از این سالن مخروبه و آن جمله‌ روی دیوار ثبت کردم، سند پایان راه نیست؛ بلکه سندی است برای تاریخ، تا فردا که صدای خنده‌ دانش‌آموزان و سوت غریق‌نجات دوباره در این فضا پیچید، همه بدانند که این نسل، چگونه از زیر آوار سخت‌ترین جنگ‌ها بلند شد، امید را در آغوش گرفت و زندگی را، پرشورتر از قبل، از سر گرفت. اینجا پایان قصه نیست؛ بهار، همیشه بعد از زمستان جنگ فرا می‌رسد.

کد مطلب 6823166

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha