۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۹:۵۶

لبخند قهرمان بر دیوارِ ترکش‌خورده؛ اینجا پایانِ رویای بچه‌ها نیست

لبخند قهرمان بر دیوارِ ترکش‌خورده؛ اینجا پایانِ رویای بچه‌ها نیست

کرمانشاه- با وجود خسارت وارد شده و سکوت سنگین در سالن ورزشی روانسر، قهرمانِ روی دیوارِ ترکش‌خورده هنوز می‌خندد تا نشان دهد جنگ، پایانِ رویای دانش‌آموزان نیست.

خبرگزاری مهر – گروه استان‌ها، سارا بابائی: آسمان کرمانشاه آن روز انگار با زمین هم‌درد بود و بغضی سنگین را روی شیشه‌های ماشین خالی می‌کرد. برای تهیه گزارش تصویری از مکان‌های آسیب‌دیده شهر روانسر در جریان جنگ رمضان و ثبت مستنداتِ خسارات ناشی از حملات کور و کینه‌توزانه آمریکایی-صهیونیستی، دل به جاده زدیم. بارش باران چنان شدید و بی‌امان بود که برف‌پاک‌کن‌ها حریفِ قطرات درشت و تند آن نمی‌شدند. در برخی نقاط مسیر، از پشت شیشه جلوی خودرو، فضای بیرون به سختی و تار و مات دیده می‌شد؛ گویی طبیعت هم می‌خواست پرده‌ای از اشک بر چهره‌ی زخم‌خورده‌ی این دیار بکشد.

مسیر ۴۵ دقیقه‌ای کرمانشاه به روانسر که همیشه با تماشای دشت‌های فراخ و کوه‌های استوارش لذت‌بخش بود، زیر شلاقِ باران و دلهره‌ی دیدنِ خسارت های بجا مانده از جنگ، بیش از یک و نیم ساعت طول کشید. هر کیلومتر از این جاده، با سکوتی سنگین در داخل ماشین طی می‌شد و تنها صدای برخورد قطرات باران با سقف فلزی بود که این سکوت پرالتهاب را می‌شکست.

بالاخره به روانسر رسیدیم؛ شهری که حالا گردِ جنگ بر چهره‌اش نشسته بود اما هنوز نفس می‌کشید و ایستاده بود. پس از رسیدن به این شهر و انجام هماهنگی‌های لازم با مسئولان محلی، راهی یکی از مکان‌های هدف شدیم: یک سالن ورزشی. وقتی از درِ ورودیِ آسیب‌دیده پا به داخل گذاشتیم، در نگاه اول، بوی تندِ خاکِ نم‌کشیده به استقبالم آمد. ابتدا، چند خرابیِ مشخص در سقف و کف‌پوش سالن به چشم می‌آمد. تکه‌های سقف سالن ورزشی فرو ریخته بود و نورِ بی‌رمقِ روز از میان شکاف‌های ایجاد شده، روی زمینِ زخمی می‌تابید.

لبخند قهرمان بر دیوارِ ترکش‌خورده؛ اینجا پایانِ رویای بچه‌ها نیست

مسئول سالن مردی میانسال با نگاهی پر از دلسوزی بود، در حالی که با قدم‌های آهسته روی کف پوش خسارت دیده سالن راه می‌رفت، شروع به توضیح کرد. او می‌گفت که این سالن ورزشی متعلق به آموزش و پرورش است و تا همین چند وقت پیش، مأمن و پناهگاهِ دانش‌آموزانِ شهر بود. او با بغضی پنهان در گلویش، از شور و هیجانی می‌گفت که همیشه در این چهاردیواری جریان داشت؛ از صدایِ سوتِ معلم ورزش، کوبیده شدنِ توپ‌ها به زمین، و فریادهای شادیِ بچه‌هایی که بعد از کلاس‌های درس، تمامِ انرژی‌شان را اینجا تخلیه می‌کردند. با حسرتی عمیق، در حالی که به تکه‌ای از کف‌پوشِ کنده شده نگاه می‌کرد، گفت: «این سالن حالا حالاها درست نمی‌شود... می‌بینید؟ کف‌پوش سالن کاملاً نو بود. همین اواخر با زحمت فراوان بودجه گرفته بودیم و سقف را تازه تعمیر کرده بودیم تا بچه‌ها در زمستان و هنگام بارش باران اذیت نشوند.» کلماتش بوی ناامیدی نمی‌داد، بلکه بوی اندوهِ پدری را می‌داد که خانه‌ی فرزندانش را آسیب دیده می‌دید.

در میانه‌ی صحبت‌های تلخِ او، نگاهم در فضای تاریک‌روشنِ سالن می‌چرخید که ناگهان روی نقطه‌ای متوقف شد. آنچه بیش از هر چیزِ دیگری به چشم آمد و مرا از دنیایِ اعداد و ارقامِ خسارت جدا کرد، زمانی بود که با دقت به انتهای سالن نگاه کردم. در پس‌زمینه یکی از دروازه‌های ورزشی، تصویری روی دیوار خودنمایی می‌کرد؛ پوستری بزرگ از یک ورزشکارِ قهرمان که با تمامِ وجود فریاد می‌زد و بازوهایش را به نشانه پیروزی و قدرت گره کرده بود. اینجا بود که دوربینم را بالا آوردم تا از پشت چشمیِ آن، این روایت نانوشته را به تماشا بنشینم.

لبخند قهرمان بر دیوارِ ترکش‌خورده؛ اینجا پایانِ رویای بچه‌ها نیست

از پشت چشمی دوربین که به این قاب نگاه می‌کنم، تضاد عجیبی گلویم را می‌فشرد؛ تقابلِ عریانِ ویرانی و ایستادگی در یک کادر.

موج انفجارِ آن شب تلخ در جنگ رمضان و کینه‌ی پنهان در آن حمله‌ی کورِ آمریکایی-صهیونیستی، فقط کاشی‌ها، سیمان‌ها و کف‌پوش‌هایِ نویِ این سالن ورزشی را زخمی نکرده است؛ ترکش‌ها و فشارِ موجِ انفجار، تیرک آهنی و قطورِ دروازه را مثل یک تکه سیمِ بی‌جان کج و معوج کرده است. اما دردناک‌تر از آهنِ خمیده، تار و پودِ تورهایی است که روزگاری با افتخار در آغوش گیرنده‌ی هیجانِ گل شدنِ یک توپ بودند و حالا با بی‌رحمی از هم دریده شده‌اند.

دوربین را کمی پایین‌تر می‌آورم تا گره‌های پاره‌ی تور را در پیش‌زمینه داشته باشم. به این گره‌های سرخ و سفیدِ پاره شده که خیره می‌شوم، زمان در ذهنم به عقب برمی‌گردد. صدای خنده‌ها، دویدن‌ها، زمین خوردن‌ها و نفس‌نفس زدن‌های بی‌امانِ دانش‌آموزانی در سرم می‌پیچد که تا همین چند وقت پیش، روی همین کف‌پوش‌های حالا ویران‌شده، عرق می‌ریختند و زندگی را تمرین می‌کردند.

تمام نگاهِ آن نوجوانانِ پرشور، بین دویدن‌ها و پاس‌ دادن‌ها، به همین پوستر بزرگ روی دیوار بود؛ به آن فریادِ از سرِ غرور، به بازوهای گره‌کرده‌ی قهرمانی که اسطوره‌ی زنگ‌های ورزششان بود. آن‌ها در خیالِ کودکانه‌ اما بزرگشان، خود را در قامتِ آن قهرمان می‌دیدند و روزی قرار بود جای او، روی سکوهای افتخار بایستند. جنگ و بمب‌ها دقیقاً همین خیال‌ها و آرزوها را هدف گرفته بودند.

لبخند قهرمان بر دیوارِ ترکش‌خورده؛ اینجا پایانِ رویای بچه‌ها نیست

اما این عکس برای من روایتگرِ پایان نیست. انگشتم را روی حلقه‌ی فوکوسِ لنز می‌چرخانم و دوربینم را روی پوسترِ پس‌زمینه تنظیم می‌کنم. موج انفجار شاید توانسته باشد آهنِ سخت را خم کند و تورِ نخی را بشکافد، شاید سقف را بر سرِ آرزوها آوار کرده باشد، اما نتوانسته مشت‌های گره‌کرده‌ی آن قهرمان را روی دیوار بشکند. زخم‌های کوچکی که بر اثر اصابت ترکش‌ها روی دیوارِ پشت سرِ پوستر نشسته، نه تنها از ابهت تصویر کم نکرده، بلکه آن چهره‌ی مصمم را، جنگنده‌تر و استوارتر نشان می‌دهد. گویی آن قهرمان حالا نه در یک میدانِ ورزشی، که در خط مقدمِ یک نبردِ واقعی برای بقا ایستاده است.

من از پسِ این قابِ ویران و تورهای پاره، در میانِ بوی خاک و رطوبتِ باران، پایانِ رویای آن بچه‌ها را نمی‌بینم؛ من رویشِ دوباره‌ی اراده‌ای را می‌بینم که روزی دوباره، مصمم‌تر از قبل، آن‌ها را به این سالن برمی‌گرداند. کینه‌ی دشمن شاید بتواند زیرساخت‌ها را ویران کند، اما نمی‌تواند ریشه‌های امیدی که در قلبِ نوجوانانِ این سرزمین دوانده شده را بسوزاند.

آن دانش‌آموزان، دوباره برمی‌گردند تا این بار، درس مقاومت، غیرت و ایستادگی را نه فقط از عکسِ روی دیوار، که از حضورِ خود در دلِ این ویرانه‌ها مشق کنند. آن‌ها آهن‌ها را صاف خواهند کرد، تورهای جدیدی خواهند بست و دوباره فریادِ پیروزی سر خواهند داد.

اینجا، در این سالنِ زخمی، امید هنوز از دیوار پایین نیامده است.

کد مطلب 6811312

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha