۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۰:۳۰

معلمی که درسش را با شهادت تمام کرد؛ روایت همسر شهید حسین بابری

معلمی که درسش را با شهادت تمام کرد؛ روایت همسر شهید حسین بابری

شیراز-در روز معلم، روایت زندگی «حسین بابری» تنها یک خاطره نیست؛ داستان معلمی است که کلاس درس را به وسعت ایثار دید و آخرین درسش را با خون نوشت؛ روایتی از زبان همسرش.

خبرگزاری مهر، گروه استان‌ها- بهنام بهتری نژاد: در روزهایی که تقویم به نام معلم مزین می‌شود، روایت‌هایی از جنس ایثار و تعهد بیش از هر زمان دیگری معنا پیدا می‌کند؛ روایت‌هایی که در آن، «درس دادن» تنها به کلاس و تخته محدود نمی‌ماند و تا مرز جان‌فشانی برای ارزش‌ها امتداد می‌یابد. در میان این روایت‌ها، زندگی کوتاه اما پربار معلم شهید «حسین بابری» و روایت همسرش، تصویری عمیق از یک زندگی ساده اما سرشار از ایمان، عشق و انتخاب‌های بزرگ را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد.

شهید حسین بابری متولد سال ۱۳۷۵ از اهالی شهرستان مرودشت بود. او دو فرزند داشت که در شامگاه ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴ با اصابت گلوله توسط اغتشاشگران آمریکایی - صهیونیستی در شهر مرودشت با دهان روزه آسمانی شد.

معلمی که درسش را با شهادت تمام کرد؛ روایت همسر شهید حسین بابری

معلمی که عاشق امام حسن (ع) بود

مژگان حیدری همسر این معلم شهید ، در گفتگو با خبرنگار مهر، از ده سال زندگی مشترکی می‌گوید که حالا در میانه ماه‌های بارداری و در کنار دو دختر خردسال، زندگی با داغی سنگین ادامه دارد؛ داغی که با صبر و باور، رنگی از افتخار گرفته است.

او با صدایی آرام اما استوار، از آغاز زندگی‌شان شروع می‌کند؛ از هم‌سن‌وسالی‌شان و سادگی یک پیوند: ما هر دو متولد ۷۵ هستیم. همسرم فقط ۹ ماه و چند روز از من بزرگ‌تر بود. ده سال زندگی مشترک داشتیم... تا همین دی‌ماه که این اتفاق افتاد. ۲۲ بهمن هم سالگرد ازدواج‌مان است؛ همان روزی که تولد من هم هست و روز عقدمان.

زندگی‌شان، به گفته خودش، با سادگی و محبت پیش رفته و حالا ثمره آن، دو دختر و کودکی در راه است؛ کودکی که هنوز پدر را ندیده، اما نامش سال‌ها پیش انتخاب شده بود: دو دختر دارم؛ فاطمه که کلاس اول است و دختر کوچکم که پنج ساله است. الان هم در ماه هشتم بارداری هستم... فرزند سوم‌مان پسر است. همسرم خودش گفته بود اسمش را محمدحسن می‌گذارم؛ به خاطر ارادتش به امام حسن (ع). حتی از همان سال‌های اول زندگی‌مان می‌گفت من سه تا بچه دارم؛ دو دختر و یک پسر.

روایت همسر شهید، تنها یک خاطره‌گویی ساده نیست؛ بلکه مرور نشانه‌هایی است که به گفته او، از سال‌ها قبل، مسیر این زندگی را به سمت شهادت هموار کرده بود. او از دفترچه‌ای می‌گوید که همسرش سال‌ها در آن می‌نوشت؛ دفترچه‌ای که پس از شهادت، معنای تازه‌ای پیدا کرده است: یک دفترچه داشت که همیشه همراهش بود و به من می‌گفت این خط قرمز من است و به آن دست نزن. من هم هیچ‌وقت نگاه نکردم. اما بعد از شهادتش که دیدم، متوجه شدم حتی دو سال قبل از ازدواج‌مان، مسیر شهادت را انتخاب کرده بود. در نوشته‌هایش از سال ۹۲ آورده بود که در خواب به او گفته‌اند برای رسیدن به شهادت باید تلاش کند، درس بخواند و جهادگونه زندگی کند.

حسین حقیقتا یک شهید زنده در رفتار و اخلاق بود

این «زندگی جهادگونه» به گفته همسرش، در تمام رفتارهای روزمره شهید جریان داشته است؛ از اخلاق خانوادگی تا حضور در فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی: در این ده سال، حتی یک‌بار به من یا بچه‌ها بی‌احترامی نکرد. هیچ‌وقت دست روی دخترانش بلند نکرد. عاشق حضرت زهرا (س) بود و به همین خاطر اسم دخترمان را فاطمه گذاشتیم. در روستا، در مسجد و حسینیه فعال بود، به مردم خدمت می‌کرد و هر جا لازم بود، حضور داشت.

شهید بابری علاوه بر تدریس، در دوره‌های تربیتی و معرفتی نیز شرکت می‌کرد؛ دوره‌هایی که هدف آن، تربیت نیروهایی برای آینده‌ای مبتنی بر ارزش‌های دینی بود: در طرح‌هایی که آن زمان برگزار می‌شد شرکت می‌کرد. همیشه می‌گفت باید خودمان را برای ظهور آماده کنیم، باید سرباز امام زمان باشیم.

اما شاید تأثیرگذارترین بخش این روایت، به روزهای منتهی به شهادت بازمی‌گردد؛ روزهایی که به گفته همسرش، نشانه‌ها یکی پس از دیگری خود را نشان می‌دادند: حدود هفت، هشت ماه قبل از شهادتش، یک شب من را صدا زد و نقشه خاورمیانه را نشانم داد. گفت اینجا کجاست؟ گفتم الانبار. گفت یادت باشد من اینجا، در زمان ظهور امام زمان شهید می‌شوم. آن موقع شاید خیلی به عمق حرفش فکر نکردم.

چند روز پیش از شهادت نیز، جمله‌ای گفته که حالا در ذهن همسرش پررنگ‌تر از همیشه مانده است: به من گفت نمی‌دانم چیست، اما خدا من را برای یک کار بزرگ انتخاب کرده... همان موقع من هم خوابی دیده بودم، اما نمی‌خواستم برایش تعریف کنم. وقتی این را گفت، خوابم را گفتم؛ خوابی که در آن، فرزندمان به دنیا آمده بود و او کنارمان نبود...

معلمی که درسش را با شهادت تمام کرد؛ روایت همسر شهید حسین بابری

روایتی از روز حادثه و شهادت همسر

روز حادثه، همه‌چیز در ظاهر عادی آغاز می‌شود؛ روزه‌داری، مطالعه نهج‌البلاغه و یک خداحافظی ساده. اما همین سادگی، به آخرین قاب زندگی مشترک تبدیل می‌شود: ظهر بود، نهج‌البلاغه می‌خواند. گفتم ناهار آماده است، گفت میل ندارم. فهمیدم روزه است. عصر که از خانه بیرون رفتیم، قرار نبود جایی برود. اما وقتی برگشتم، دیدم نیست. ساکش همیشه آماده بود.

آخرین تماس، کوتاه و مختصر است؛ تماسی ۴۵ ثانیه‌ای که حالا برای همسرش، به یک خاطره ماندگار تبدیل شده: گفت وقت زیادی ندارم، فقط می‌خواستم بگویم مواظب خودت و بچه‌ها باش. بعد تماس قطع شد.

و درست پس از همان تماس، اتفاقی کوچک رخ می‌دهد؛ حرکتی از دختر کوچک‌شان که حالا برای مادر، نشانه‌ای عجیب از آن لحظه است: دخترم روی تبلتش نوشت: «دشمن نامرد است، بابا دوستت دارم» و گفت بفرستیم برای بابا. هر کاری کردیم، ارسال نشد.

خبر شهادت، اما به‌سادگی به او گفته نمی‌شود. خانواده تلاش می‌کنند شرایط روحی او را در نظر بگیرند: به من گفتند از ناحیه دست مجروح شده. حتی تا لحظه خاکسپاری فکر می‌کردم فقط دستش آسیب دیده.

او در ادامه، از آخرین جملات همسرش پیش از شهادت می‌گوید؛ جملاتی که نشان می‌دهد حتی در واپسین لحظات نیز، نگاهش به خانواده و مسئولیت‌هایش بوده است: به فرمانده‌اش گفته بود همسرم باردار است، مراقب باشید.

از کلاس درس تا میدان عمل

اکنون، این همسر جوان، با وجود تمام سختی‌ها، از زندگی کنار یک «شهید» با افتخار یاد می‌کند؛ افتخاری که در دل اندوهی عمیق ریشه دوانده است: افتخار می‌کنم ده سال در کنار چنین انسانی زندگی کردم. می‌دانم کنار ما هست.

او تأکید می‌کند که روایت این زندگی، نه از سر شهرت، بلکه برای انتقال یک پیام است؛ پیامی برای نسل جوان: اگر حرفی می‌زنم، فقط برای جهاد تبیین است. برای جوان‌هایی که شاید از مسئولیت می‌ترسند. ما هم سن‌مان کم بود، اما زندگی کردیم، مسئولیت پذیرفتیم.

و این‌گونه، در روز معلم، روایت زندگی یک معلم شهید، از کلاس درس تا میدان عمل، به یادگار می‌ماند؛ روایتی که نشان می‌دهد گاهی بزرگ‌ترین درس‌ها، نه با کلمات، که با جان نوشته می‌شوند.

کد مطلب 6817222

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha